خرید بک لینک

تازه فهمید که دیگر پدرش نیست که نیست

سایه امنیتی روی سرش،نیست که نیست

بارها زخم زبان از کس و نا کس بشنید

دَم فروبست چو راهی، به برش نیست که نیست

همه گفتند پدر،بهر غنائم رفته است

کَس نپرسید چرا، پس اثرش نیست که نیست

تو بگو قیمت چشمت،چِقَدَر می ارزد؟

یا که نه، قیمت یک تن که سرش نیست که نیست

حرم بی بی و مولا شده قربانگه عشق

جز دفاعی ز حرم، در نظرش نیست که نیست

پدرش رفت و به دل مانده فقط حسرت و آه

او کند صبر که جز این،هنرش نیست که نیست


میثم زرگری

برچسب: نویسنده: ستایش مقدم تاريخ: يکشنبه 6 خرداد 1397 ساعت: 20:21

صفحه بندی