"بی تو مهتاب شبی" کار دلم زاری شد
اشک لعنت شده ازچشم ترم جاری شد
به هوای دل تنگم که نظر اندازم
گوییا مــنتظر مــنتقم ثاری شــد
نــوسان دل مـن با ضربان نگهت
عامل بستن چشمان من و تاری شد
رد این حادثه درپشت دو پلکم پیداست
فکر کردن به تو و ذکر تو اجباری شد
یادم آمد که تو بودی و من و ثانیه ها
و زمانی که چنین طی شد و اقماری شد
یاد آن خاطره ی تلخ ولی شیرینت
به دلم خورد و ببین زخم دلم کاری شد
شِکوه بردم به خدا از دل ناآرامم
بخدا بهر دلم باز خدا قاری شد
زرگری-آقایی
برچسب:
نویسنده: ستایش مقدم