آسمان ابری و بارانی و یک حال خراب
من و یاد تو و تنهایی و یک جام شراب
خلسه ای آمدودیدم که لبت می بوسم
چون به خود آمده دیدم همگی بود سراب
نظری بر دل خود کرده و دیدم که رخت
آه از دست تو و این جگر گشته کباب
من که جامی نگرفتم ز لب لعل تو وای
پس چرا خورده گرفتند زمن اهل عتاب
باز رعدی بزد و یکه بخوردم افسوس
حس من رفت دلم ریخت شدم غرق عذاب
خون دل خوردم و چشمم همه خون شد از اشک
صورتم گشت از آن خون بصر سرخ و خضاب
باز من ماندم و تنهایی و یک چنگ و جنون
باز من ماندم و یاد تو و یک جام شراب
میثم زرگری.png)
برچسب:
نویسنده: ستایش مقدم